کد خبر:168391900
پ
168391900

تبریز پدر و مادر حلما شد

تبریز امروز شهر عروسک‌ها بود؛ عروسک‌هایی در دستان مردمی که آمدند تا به «حلما»ی یک‌ونیم‌ساله بگویند: «ما پدر و مادر تو هستیم.» امروز در میان موج جمعیت که برای بدرقه ۲۱ شهید حملات تروریستی آمده بودند، داغ چهار کودک و نوجوان، داغی بر دل مردم این شهر بود.

  • 168391900/gallery/original.jpg

به گزارش تبریز فوری به نقل از خبرگزاری فارس|| فائزه زنجانی: امروز تبریز رنگ‌وبوی دیگری داشت. رنگ هزاران دسته‌گل، رنگ عروسک‌هایی که جای گل در دست مردم بود و رنگ چشمانی که برای چهار کودک و نوجوان و برای حلمایی که در یک آن، چهار عضو خانواده‌اش را از دست داد، می‌گریست.

مراسم تشییع پیکر ۲۱ تن از شهدای حملات تروریستی رژیم صهیونیستی و آمریکا، از صبح امروز در تبریز آغاز شد. میان پیکرهایی که بر دست‌ها می‌چرخید، نام چهار کودک و نوجوان بیش از هر چیز در ذهن‌ها نقش می‌بست: فاطمه، مهیا، زهرا و امیرحسین. کنار آن‌ها، پیکر مطهر پدر، مادر، خواهر و برادر حلما؛ دختر یک‌ونیم‌ساله‌ای که موشک دشمن، خانواده‌اش را از او گرفت، اما خودش از زیر آوار زنده بیرون آمد.

اما آنچه این مراسم را از هر مراسم دیگری متمایز می‌کرد، عروسک‌هایی بود که زنان و مردان تبریزی به دست گرفته بودند؛ عروسک‌هایی برای حلما. هر طرف که قدم میزدی، مردمی که عروسک در دست داشتند، با لبخندی که پشت اشک‌هایشان پنهان بود، می‌گفتند: «ما پدر و مادر حلماییم.»

تبریز امروز خانواده حلما شده بود. مادری که عروسک در دستش بود، می‌گفت: «هر کس بچه داشته باشد، این داغ را بهتر می‌فهمد. گناه بچه‌ها چیست؟ خانواده حلما اگرچه شهید شده‌اند اما حالا کل کشور خانواده اوست.»

در گوشه‌ای، زنی ایستاده و به تصاویر شهدا نگاه می‌کند. صدایش لرزان است اما محکم حرف می‌زند: «خون ما به جوش آمده. ترامپ بچه‌های گل ما را شهید کرد، اما این‌ها که از بچه‌های امام حسین(ع) بالاتر نیستند.»

میان جمعیت، دانش‌آموزان همسنِ شهدا بیشتر از همه به چشم می‌آمدند. یکی از دخترها که دوست فاطمه، یکی از شهدای نوجوان، بود، با چشمانی که بغض را فریاد میزند، می‌گوید: «چرا باید او تقاص پس می‌داد؟ دوست شهیدم بدان که تا پای جان در میدانیم.»

پسر نوجوانی با لباس رزم، میان جمعیت ایستاده و با لحنی که از عمق باورش برمی‌آید، می‌گوید: «شده شخصاً می روم می‌جنگم، اما نمی‌گذارم خاک بخوریم. دوستان شهیدم، شما خیلی شجاع بودید که رفتید و شهید شدید.»

پسر دیگری که سنی نزدیک به شهدای دانش‌آمور دارد، با صدایی نوجوانانه اما با کلماتی از جنس مردانگی می‌گوید: «تعدادی از این شهدا یکی دو سال از من کوچکتر یا بزرگتر بودند. نظامی هم نبودند. راهشان را ادامه می‌دهم. آمریکا بداند این کشور، کشور قهرمان‌هاست.»

در میان تمام حرف‌ها، شاید ساده‌ترین و در عین‌حال عمیق‌ترین جمله را یک بچه می‌گوید؛ کودکی که با عروسکش ایستاده و با صراحتِ کودکانه‌اش همه را محو تماشای خود کرده است: «حلما تنها نیست. خدا پیششه، شهدا هم زنده‌اند و ما هم خواهر اوییم.»

امروز تبریز داغدار چهار کودک شهید و ۱۷ شهید دیگر بود اما در همین داغ بزرگ، یک حقیقت هم خودش را نشان داد: وقتی دشمن فکر می‌کند با زدن یک خانواده، همه‌چیز را تمام کرده، یک شهر مادر می‌شود برای یک دختر یک‌ونیم‌ساله و عروسک‌ها، جای گل، معنای دیگری پیدا می‌کنند.

امروز تبریز نه فقط میزبان پیکرهای مطهر شهدا که میزبان یک روایت تازه بود: روایت مردمی که با عروسک‌هایشان فریاد زدند «ما مادر و پدر حلماییم» و با اشکهایشان به هم دلداری دادند که «خون شهدا به هدر نمی‌رود».

ال جی