کد خبر:167957620
پ
167957620

طنظیم:

باجیان در مترو: از فلسفه تا فش‌فش کتری

صدای فش‌فش کتری ناپیدا توی واگن پیچیده بود، البته کتری‌ای در کار نبود، این صدای ذهن جوشان فاطوش باجی بود که هنوز داشت حرکات مسافرها رو تحلیل می‌کرد.

  • 167957620/gallery/original.jpg

تبریز فوری تبریز/گل‌نساء پارسا: فاطوش باجی که حالا روی صندلی جا خوش کرده بود، گفت: – ببینین بچه‌ها، من همیشه می‌گم مترو مثل یه نمونه آزمایشگاهی از جامعه‌ست. همه‌چی اینجا فشرده‌ست: غرور، استیصال، عطوفت، حرص، تعارف، فحش، خنده، گلابی، خیارشور! همه چی توش هست!   نازلی که حالا کنار پنجره نشسته بود، یکهو با دیدن صحنه‌ای دست توران رو فشار داد: – نگاه کن! اون خانمه با دو تا بچه و سه تا نایلون، در حالی که داره غذا می‌خوره، داره لاک هم می‌زنه! اگه بتونه با یه دست هم گزارش پایان‌نامه بنویسه، من براش یه کف مرتب می‌زنم!   توران با لبخند گفت: – اون بخش «لاک زدن در ترافیک» باید بره توی کتاب رکوردهای گینس. بخش ویژه: «زن ایرانیِ مولتی‌تسکینگِ اضطراری»! فاطوش باجی که هنوز درگیر فلسفه‌ی پنهان رفتار جمعی بود، گفت: – من دیگه به این نتیجه رسیدم که اخلاق عمومی ما شبیه اون آدامسیه که روی کفشه. می‌دونی هست، حسش می‌کنی، اما نمی‌دونی دقیقاً کی چسبید بهت. گاهی سُر می‌خوره، گاهی می‌چسبه. در همین حال، یک خانم با گوشی روی اسپیکر، شروع کرد به مکالمه‌ای عمیق درباره‌ی عروسی دخترخاله‌اش. تمام اتوبوس ناخواسته مهمان جزئیات سفر کیش و دعوای سر پول کیک شده بود. نازلی زیر لب گفت: – خدایا، کاش یه دکمه “بی‌صدا کردن آدم‌ها” هم بود. یه چیزی مثل اون نُت کوچیک بالای موبایل، فقط برای مردم. توران خنده‌اش گرفت و گفت: – اگه بود، ملت همونو می‌زدن و بعد داد می‌زدن که چرا صدای منو ندارین؟ یه نسل داریم که به توجه اعتیاد داره، ولی به تعامل آلرژی! نازلی نفس عمیقی کشید و گفت: – باجی‌ها، به نظر شما اگه ما یه حزب بزنیم، حزب “رفتار متعادل شهری” مثلاً، کسی بهمون رأی می‌ده؟ فاطوش باجی که با لپ‌تاپ خیالی‌اش داشت برنامه حزب رو می‌نوشت، گفت: – چرا که نه! بند اول مرامنامه: کسی حق نداره بدون صدا زدن، از کنار آدم رد بشه؛ حداقل یه “ببخشید” یا “هی من اینجام” لازم داریم! توران با لحن خطابه‌مانند ادامه داد: – بند دوم: استفاده از اسپیکر در مکان عمومی = چسباندن چسب بر دهان به مدت 5 دقیقه نازلی: – بند سوم: هر کسی تو مترو به زور تعارف کرد و بعدش خودش نشست دیگه آدم نیست... و همین‌طور که سه‌تایی داشتند برنامه حزبی‌شون رو تنظیم می‌کردن، خانمی مسن با لبخند بهشون نگاه کرد و گفت: – دخترا! شما که این‌همه بلدید، یه کاری هم برا بوی عرق بعضیا تو مترو بکنین! نَفَس ما گرفت! هر سه باجی نگاهی به هم انداختن و گفتن: – آره… بند چهارم! نازلی، دست به سینه، چشم‌ها را بست و با لحنی حماسی گفت: – بند پنجم: اگه کسی وسط شلوغی شروع کرد سخنرانی کردن یا فلسفه‌بافی درباره‌ی اخلاق و جامعه، باجیان مجازند بهش بگن “پیاده شو اینا رو به در و دیوار بگو”. چون مترو جای بقاست، نه باقالی‌پزی روشنفکری! همه ساکت بودند، ناگهان... ن. گفت: (!)

ال جی