تلفن همگانی:
از قهوهخانه تا کافه لاکچری: سیر تحول من در منوی کافهها!
چندی پیش، یکی از دوستانم برای گفتگو درباره یک پروژه مشترک به یکی از کافههای مدرن شهر دعوتم کرد. کافه رفتن برای من هر چند جذاب اما همیشه با چالشهای بامزهای همراه بوده است. هنوز بار اولی که سالها قبل قدم در فضای کافههای امروزی گذاشتم را به یاد دارم.
تبریز فوری تبریز/رضا عالشزاده: وارد کافه که شدیم، برای لحظه گمان کردم اشتباهی وارد سالن نمایش مد و یا نمایشگاه هنرهای تجسمی شدهام. همه جزئیات شیک و لوکس و در تضاد عجیب با ظاهر ساده و قهوهخانهای من بودند؛ جایی میان شیشههای سرد و نورهای گرم. من که هنوز عطر سماورهای دودگرفته در مشامم بود، پا به حریمی نهادم که گویی از خوابهای شهری بیگانه برآمده بود. دیوارها، تیرهتر از شبهای بیستاره و پر از تابلوهای انتزاعی که در حالتی بین فهم و گیج شدن گرفتارت میکنند، نور، نرم و نوازشگر، مانند مهتابی که از پنجره خانههای پاریسِ دهه شصت میتابید و موسیقی، بیکلام و بیزمان، گویی از دل کهکشانها به گوش میرسید. جوانانی با چهرههای امیدوار، نشسته بر صندلیهای چرمی، و من، میان اینهمه زیبایی، گمان میکردم که گمشدهای از روزگاری دیگر هستم. پیشخدمتی، ببخشید باریستایی، آمد، با موهایی جوگندمی و ریشی تراشیدهشده با خطکشِ کمالطلبی. منویی به دستم داد که سنگینتر از کتابهای درسی کودکیام بود. نامها، بیگانه و ناآشنا: آمریکانو، لاته آرت، آفوگاتو... گویی زبانی دیگر میخواستند تا رازشان را بگشایند. سوال کردم: " چای هم دارید؟ "، لبخندی زد، آمیخته به رنگی از برتری و حس پنهانی از تحقیر: "بلی، چای سفید، اولانگ، ماسالا... " و من، سرگشتهتر از برگهای پاییزی، گفتم: «همان که دوستم سفارش داد.» و در دل گفتم: ایکاش تلخی این جام، به شیرینی لحظهها بیرزد. سپس آمدند، با لیوانهایی شفاف و شکننده، مانند اشکهای بلورین. روی هر کدام، نقشهایی از قلب، با تیری در میان. جرعهای نوشیدم و دوستم پرسید: «چطور است؟»، گفتم: «خوشطعم است.» اما در سکوت، بوی پول سوخته را میشنیدم. اطرافم، دنیایی دیگر جریان داشت: جوانی با لپتاپی که برچسب «عاشق قهوهام» داشت، دختری که از پنج زاویة مختلف، عکس میگرفت از فنجانی که گویی آیینة روحش بود، و زوجهایی که در کنار هم تنها بودند، غرق در نورهای سرد صفحههای کوچک. وقتی صورتحساب آمد، عددی دیدم که میتوانست برای لذتبردن از یک دیزی مشتی با یک سنگک خشخاشی داغ کافی باشد. دوستم کارت کشید و گفت: «ارزشش را داشت، نه؟ فضایش الهامبخش است.» من هم گفتم: «اره» اما در دل میدانستم که گاهی سادگی یک استکان چای داغ، بیشتر از اینهمه ظرافتهای ساختگی، جان مینوازد. البته کامل متوجه بودم که رفیق ما چه غوغایی توی دلش است و احتمالا موقع کارتکشیدن به خودش و کافه و حتی به من، دارد بد و ییراه میگوید. یادش به خیر، روزگار قهوهخانه های کوچک، با صدای قلیانهای قدیمی و قصههای ناتمام رهگذران. اما امروز، در این کافههای ستارهباران، هم غریبم، هم آشنا. من هنوز هم دقیق نمیدانم چای اولانگ چیست، اما میدانم که گپوگفت با دوست، چه در کنار سماوری دودگرفته، چه در برابر فنجانی طلایی، همیشه گرانبهاتر از مکانی است که در آن مینشینیم. من زندگی را دوست دارم، با همة تضادهایش، با همة رنگهایش. از سادگی قهوهخانههای دیروز، تا پیچیدگی کافههای امروز. هر دو را، هر دو را...



