کد خبر:167975176
پ
167975176

طنظیم :

انقلاب سبز در پارک بزرگ پایتخت محیط زیستهای آسیایی

هوا آن‌قدر گرم بود که گویی خورشید، بخاری نفتی مادرجان را بلعیده و به سقف آسمان تبریز نصب کرده باشد. پارک بزرگ تبریز در ظهر مردادماهِ بی‌رحم، چیزی میان سونا و اتاق بازجویی خورشید بود. اگر کبریت روی آسفالت می‌زدند، خودش دود می‌شد می‌رفت. گنجشک‌ها زبان‌نفهم، زبانشان را درآورده بودند، و صدای "جرررر" بطری‌های آب معدنی خالی، از سطل‌های زباله بلند بود.

  • 167975176/gallery/original.jpg

تبریز فوری تبریز/گل‌نساء پارسا: فاطوش باجی، نازلی، توران، و تازه‌تازه آفاق خانم، با صورتی که از گرما شبیه گوجه‌فرنگی‌ای بود که در حال تصمیم‌گیری برای تبدیل‌شدن به رب است، روی نیمکتی فلزی نشسته بودند که بیشتر خاصیت سرخ‌کردن داشت تا نشیمن. آفاق، فعال محیط‌زیست و دارنده مدرک بین‌المللی در "باغبانی شهری بدون خاک"، دستمال کاغذی‌اش را عرق‌گیر کرده بود و می‌گفت:   – خواهرها! ما الان وسط پایتخت محیط‌زیست آسیا نشستیم. اصلاً نفس بکشین، اینه تنفس جهانی!   فاطوش باجی که بادبزن دستی‌اش را با پُکی عصبی روی صورتش می‌کوبید، گفت: – نفس؟ نفس تو حلقم داره سرخ می‌شه! این هوا فقط برای پختن لوبیا مناسبه، نه ریه!   نازلی گفت: – من که حس می‌کنم داریم وسط قابلمه‌ای جوش می‌خوریم. اگه یه مشت نمک بپاشی، ما رسماً ترشیِ خانگی می‌شیم.   آفاق خانم عین مادران وطن در لحظات ملی با دستش اهن اهنی کرد؛ و گفت: – ولی تبریز امسال پایتخت محیط‌زیست شهرهای آسیاییه. این یعنی زنده‌باد خودمون! یعنی دنیا به ما می‌گه: تبریزی جان، تو برگشتی، و روزی سبزخواهی شد، جنگل باغ شهرهای جهان!   فاطوش باجی گفت: – برگشتی ولی به چی!؟ من دیروز با دبه آب رفتم حموم و نصف بیشترش رو برای خوردن ذخیره کردم... توران خندید: – من که دارم فکر می‌کنم آب رو باید مث طلا در گاوصندوق نگه داشت. دیشب شوهرم مسواک زد، من همون آب مسواکو ریختم تو گلدون. حالا گلدونم بوی خمیردندون می‌ده، برگهای گلدان نعنایی شد.   آفاق خانم با جدیت گفت: – این یعنی آگاهی، این یعنی مدیریت بحران. ما الان باید مردمی سبز باشیم. هر خونه، یه باغ شهر. هر قابلمه آب، یک قطره امید.   فاطوش باجی نگاهی انداخت به فواره خاموش وسط پارک و آه کشید: – یه زمان، زینب پاشا قیام می‌کرد علیه گرونی. الان اگه بود، شاید شیرآب شهر رو تصرف می‌کرد. دبه به‌دبه برای مردم قطعی زده آب می‌برد.   چشم‌هاش برق زد. آن برق خاصی که فقط وقت تدارک فتنه‌ای خودجوش ظاهر می‌شد.   – من الهام گرفتم. دیگه نمی‌تونم ساکت بشینم. وقتشه باجیان دوباره قیام کنن. این‌بار برای محیط‌زیست. برای آبه. برای دریاچه‌ی بی‌زبانمون که از تشنگی پَر کشیده، واسه چمنای خشک پارک، واسه بچه‌هایی که به‌جای آب‌بازی، با غبار بازی می‌کنن.   آفاق گفت: – وای خواهر! یه همچین کمپینی تو ذهن منم بود: «هر قطره، یک دبه امید» اسمشم جهانیه!   نازلی گفت: – پس یعنی ما الان می‌شیم زینب‌پاشاهای اقلیمی؟ خنجر بکشیم برای آفتاب؟   فاطوش باجی از کیفش پارچه‌ی سبزی بیرون کشید، دور پیشانی‌اش بست و با صدایی حماسی گفت: – خنجر نه، آب‌پاش! ما باجیان سبزیم. از امروز، تو هر محله یه نگهبان آب می‌ذاریم. یه «آب‌بان» واقعی.   توران با هیجان گفت: – منم یه تابلو می‌زنم در خونه: «در این منزل آب فقط با صرفه جویی مصرف می‌شود.»   آفاق لبخند زد: – و من تو کوچه‌مون کارگاه «چگونه با یک قطره معجزه کنیم» برگزار می‌کنم.   فاطوش ایستاد، رو به خورشید که کم‌کم خودش هم شرمنده گرمایش شده بود، و فریاد زد: – زینب‌پاشا! ما رفتیم تو دل بازار، حالا می‌ریم تو دل خشکسالی! حساب کتاب آبهای پرت و اضافی  را در می اوریم!؟ امروز آن دستگاهی که از هوا آب می گیرد را با هم می سازیم و از دریای خلیج فارس یک رودخانه دائمی برای تبریز درست خواهیم کرد.

ال جی