کد خبر:168208288
پ
168208288

روایت پیوند دل‌های زخمی با امام رئوف و سفری از جنس آسمان

وقتی بابای شهیدم زودتر رسید پیش امام رضا…

سفر معنوی خانواده‌های شهدای جنگ ۱۲روزه به مشهد، سفری بود که نه فقط مسیر میان تبریز و خراسان را طی کرد، بلکه پلی شد میان زمین و آسمان؛ میان دلدادگی مادران و پدران داغ‌دیده و آرامش حرم کسی که پناه دل‌های شکسته است. این سفر، تنها جابه‌جایی دو کاروان نبود؛ کاروانی از همسران و فرزندان شهدا در یک سوی، و گروهی از پدران و مادران سالخورده‌ای که هر قدم‌شان بوی غربت، صبر و استقامت می‌داد، در سوی دیگر. هر دو گروه، به قصد دیدار با امام مهربانی‌ها راه افتاده بودند؛ اما بار هر دل با دل دیگر فرق داشت.

  • 168208288/gallery/original.jpg

تبریز فوری تبریز: وقتی دو کاروان به مقصد رسیدند، آنچه در چشم‌ها موج می‌زد، دلتنگی و شعف درهم‌تنیده بود. ما از قبل عکس‌های شهدا را در ورودی هتل و اتاق‌های میهمانان نصب کرده بودیم؛ قاب‌هایی نورانی که گویی از چهره‌هایشان زلالی عجیبی موج می‌زد. صحنه‌ای که در آن لحظه شکل گرفت، از آن لحظاتی است که هیچ‌گاه از یاد نمی‌رود: هر خانواده، با قلبی لرزان، نگاهش را میان قاب‌ها می‌گرداند؛ دنبال شهیدی که نامش، یادش، نفسش، و همه زندگی‌اش بود.

مادران با دست‌هایی لرزان روی قاب‌ها دست می‌کشیدند. گویی می‌خواستند صورت فرزندشان را نوازش کنند. همسران شهدا آرام‌آرام به تصویر نزدیک می‌شدند، زیر لب سلام می‌دادند و در کنار تصویر عزیزشان می‌ایستادند تا عکس بگیرند؛ عکسی که معنایش فقط یک ثبت ساده نبود؛ بازگشتی دوباره به لحظه‌های کنار او بودن، لحظه‌های همسفری، هم‌نفسی و هم‌دلی.

در میان همه این لحظه‌ها، کودکان شهدا دنیای دیگری داشتند؛ دنیایی پر از سادگی و معصومیت. اغلبشان زیر هفت سال بودند؛ کودکانی که هنوز معنای فقدان را آن‌طور که بزرگ‌ترها لمس کرده‌اند نمی‌دانند، اما دلتنگی را با تمام وجود حس می‌کنند. یکی از همین کودکان، وقتی پا به مشهد گذاشت و چشمش به عکس پدرش افتاد، ناگهان با ذوق کودکانه‌ای که بغض را در گلوی دیگران می‌کاشت، رو به مادر گفت:

«مامان! مامان! بابا زودتر از ما رسیده پیش امام رضا!»

این جمله، تمام خستگی راه را از تن همه بیرون کرد. همه ایستادند، نگاه کردند، لبخند زدند، اما اشک‌هایشان را نتوانستند پنهان کنند. چه تعبیر زیبایی؛ چه درک لطیفی از یک کودک کوچک. انگار این بچه‌ها، میهمانان کوچک آقا، بهتر از همه می‌دانستند که پدرانشان واقعاً پیش امام رضا هستند؛ آرام، عزیز و گرامی.

در روزهای این سفر معنوی، رویدادهای بسیاری رقم خورد. یکی از زیباترین آن‌ها، زمانی بود که آستان قدس رضوی، به محض باخبر شدن از حضور خانواده شهدای اقتدار آذربایجان شرقی در مشهد، بی‌درنگ برنامه میزبانی ویژه‌ای ترتیب داد. ضیافت غذای حضرتی برای این خانواده‌ها، یکی از خاطره‌انگیزترین لحظات سفر بود؛ لحظه‌ای که انگار آستان قدس می‌خواست با آغوشی باز، با سفره‌ای از لطف و کرامت، به دلداری دل‌های زخمی آمده باشد.

در مراسمی که برگزار شد، حاج احمد سبزی، مداح تبریزی حرم مطهر رضوی با صدایی که از عمق جان برمی‌آمد، مداحی دلنشینی خواند. دهه فاطمیه بود و نوای او حال و هوای خاصی داشت. در میان زمزمه‌هایش، در بخشی از مداحی، اشاره‌ای به مظلومیت کودکان اباعبدالله کرد و بی‌اختیار آن را با حال و روز این فرزندان شهید نورانی مقایسه کرد؛ کودکانی که پدرانشان جانشان را کف دست گذاشتند تا امنیت و آرامش امروز ما برقرار باشد. این قیاس چنان در دل جمع نشست که اشک‌های همه را سرازیر کرد،  این قیاس فقط با اشک‌های این عزیزکرده‌های خدا جاری می‌شد، معنا پیدا می‌کرد.

پدران و مادران شهدا، این پیرمردان و پیرزنانی که قامت‌شان سال‌هاست خم شده اما روحشان استوار و محکم‌تر از کوه است، در این مراسم حال دیگری داشتند. هر کدامشان با چشمانی بارانی و قلبی لرزان، در گوشه‌ای ایستاده بودند و به ذکر مصیبت گوش می‌دادند. برخی از مادران انگار دوباره شب وداع را مرور می‌کردند؛ شب آخرین باری که پسرشان را در آغوش گرفتند. پدران، همان‌هایی که همیشه سختی دلشان را زیر لایه‌ای از صبر پنهان می‌کنند، دیگر نتوانستند جلوی اشک‌های خود را بگیرند. هر یک از آن‌ها، دل‌شان پر بود از روایت‌هایی که هرگز گفته نشده بود.

و فرزندان…

فرزندان شهدا در این سفر معنوی همان‌قدر که دلتنگ بودند، همان‌قدر هم امید داشتند. بودن در مشهد، بودن در کنار امام رئوف برایشان معنایی فراتر از زیارت داشت. آن‌ها گویی آمده بودند تا با امام رضا درد دل کنند، از دلتنگی‌شان بگویند، و از او بخواهند مراقب پدرانشان باشد. نگاه معصومشان وقتی رو به گنبد می‌افتاد، چیزی شبیه آرامش آسمانی در وجودشان جاری می‌شد.

شهرداری تبریز که میزبانی این سفر معنوی را به عهده داشت، این کار را وظیفه خود می‌دانست. چگونه می‌شود در مقابل خانواده‌هایی که عزیزترین داشته‌شان یعنی جانشان را برای امنیت مردم تقدیم کرده‌اند، احساس دین نکرد؟ این سفر، تنها یک سفر تفریحی یا معنوی نبود؛ ادای دِینی بود کوچک در برابر بزرگ‌ترین فداکاری.

این خانواده‌ها، این همسران صبور، این پدران و مادران داغدار، و این کودکان معصوم، همه و همه حامل یاد شهیدانی هستند که به ما زندگی بخشیدند. امنیت امروز ما، هر لحظه آرامشی که حس می‌کنیم، همه و همه به‌خاطر ایثار همین عزیزان است. اینکه بتوانیم اندکی از این محبت را جبران کنیم، افتخاری است که بر دوش ما گذاشته شده.

در پایان این سفر، وقتی زمان بازگشت فرا رسید، چشم‌ها دوباره خیس شد. انگار دل‌ها نمی‌خواست از آستان مقدس جدا شود. اما همه می‌دانستند که همین چند روز، همین چند لحظه، مرهمی بوده بر دل‌هایی که سال‌هاست با درد فراق انس گرفته‌اند. و شاید همین است معنای واقعی زیارت؛ اینکه آدمی سبک‌تر برگردد، آرام‌تر، امیدوارتر و نزدیک‌تر به آسمان.

این سفر، سفری بود که اگرچه تمام شد، اما خاطره‌هایش، نگاه‌های کودکان، دست لرزان مادران بر روی قاب شهید، و اشک‌های پدران، هرگز از یاد هیچ‌کس پاک نخواهد شد. انگار هر کدام از ما در این سفر، بخشی از مسیر دل را پیدا کردیم؛ مسیر رسیدن به معرفت شهدا، به قدرشناسی از خانواده‌هایشان، و به فهمی عمیق‌تر از معنای امنیتی که امروز در آن زندگی می‌کنیم.

و شاید زیباترین خلاصه این سفر را آن کودک کوچک گفته باشد: «بابا زودتر از ما رسیده پیش امام رضا.»

_________________

* مهدی کاظم زاده

ال جی